-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 فروردین 1387 01:26
خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید.ولیلی پیش از آنکه با خبر شود،عاشق شد. سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است؛نام دیگر انسان. خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اسفند 1386 11:55
من که از بالاترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم،حرفی از جنس زمان نشنیدم. باید امشب بروم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 بهمن 1386 23:05
قصه نبود،راه بود،خار بود و خون . لیلی،قصه ی راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت . مجنون نبود . دنیا ولی پر از نام مجنون بود. لیلی تنها بود،لیلی همیشه تنهاست. قصه نبود،معرکه بود.میدان بود؛بازی چوگان و گوی. چوگان نبود؛گوی بود.لیلی،گوی میدان بود؛بی چوگان.مجنون نبود. لیلی زخم بر می داشت،اما شمشیر را نمی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 دی 1386 22:44
پس انداز یعنی داشتن . داشتن ، خوشبختی نمی آورد ، درست همانطور که نداشتن . ثروت ، آسا یش نمی آورد ، درست همانطور که فقر. شادی را باید بیرون خطه ی داشتن و نداشن جستجو کرد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 دی 1386 17:01
لیلی به قصه اش برگشت. این بار نه به قصدمردن. که به قصد زندگی. و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 تیر 1386 15:19
حقیقت تلخ ! آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون میشد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود. در برابر من ، زنان ، مردان ، کودکان و ابزارها سخن می گفتند . شهری مرا سنگسار می کرد . مردم یک شهر مرا دشنام می دادند. شهری که دوست میداشتم. اینک انتظار ، فرسایش زندگی است.باران فرو خواهد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 بهمن 1385 17:28
برای تو و خویش .. چشمانی آرزو می کنم .. که چراغ ها و نشانه ها را .. در ظلمات مان .. ببیند .. گوشی .. که صداها و شناسه ها را .. در بیهوشی مان بشنود .. برای تو و خویش، روحی .. که این همه را .. در خود گیرد و بپذیرد .. وزبانی .. که در صداقت خود .. ما را از خاموشی خویش .. بیرون کشد .. و بگذارد .. از آن چیزها که در بندمان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 مرداد 1385 02:42
من که از درون دیوار های مشبک ، شب را دیده ام و من که روح را چون بلور بر سنگینترین سنگ های ستم کوبیده ام من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام و من-بازآفریننده ی اندوه هرگز ستایگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد زیرا نه من ماندنی هستم نه تو ! آنچه ماندنی است ورای من و توست !
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اردیبهشت 1385 21:56
اگر توانستی از کنارجنگل بیا ؛ چرا که ماهی گیران خیال می کنند هنوز اینجایی. امروز آمدند و گفتند که شب جشن کوچکی دارند ، عروسی دختر چایخانه دار با صاحب نگین دریا . و خوشحال می شوند اگر قبول کنی که شب آنجا باشیم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 فروردین 1385 22:27
دیشب به خود گفتم : شعور یک گیاه ، در وسط زمستان ، از تابستان گذشته نمی آید ، از بهاری می آید که فرا میرسد . گیاه به روزهایی که رفته ، نمی اندیشد ، به روزهایی می اندیشد که می آید . اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد ، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه که می خواهیم ، دست یابیم ؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 فروردین 1385 20:50
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح . و چنان بی تابم ، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است ، که مرا می خواند .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 فروردین 1385 01:36
تو باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن ؛ باشی و زندگی کنی، باشی و زندگی کنی ... باشی و زندگی کنی ... آری ، باشی و زندگی کنی ... که دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خود را تا سطح بلندترین قله عشقهای بلند ، پایین نخواهم آورد . این چهارمین ساله که تولدم رو اینجا جشن میگیرم :) مهدیس خانوم تولدت مبارک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 فروردین 1385 17:13
یه جا خوندم؛ " تنها وقتی از چشمه سکوت بنوشید می توانید براستی آواز بخوانید و هنگامی که به قله کوه می رسید صعود را آغاز میکنید. و هنگامل که زمین دست و پای شما را مصادره میکند و وام خود را باز می ستاند،شما به راستی دست افشانی و پایکوبی خواهید کرد. " این حقیقت داره؟ راستی؟امروز آسمون خیلی قشنگ میباره،حتما ببینید !
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 فروردین 1385 22:02
بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه کینه توز،از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانی.امروز،برای من،روز خوبی نیست ؛روز بد تنهایی ست.اینجا را غباری گرفته است.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 فروردین 1385 23:49
بخواب دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت.چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟ شب از من خالی است.شب از من و تصویر پروانه ها خالی است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 اسفند 1384 21:51
365 روز و 365 شب ، یا بهتر بگم 365 خاطره دیگه هم گذشت ، اما نه به این سادگی که من نوشتم... ! نه ؟ ................................................ - لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود . - تنها خواب ، تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است ، به من ، و به رویاهای خوش بر...
-
مرداب خاموش با دریای طوفانی یکی نیست ...
شنبه 22 بهمن 1384 00:32
نمی دونم چند وقته دارم مینویسم ؟ مهر 81 بود یا 80 یادم نیست ! یه دفترچه خاطرات درست کردم اسمش رو گذاشتم قاصدک... اونم از نوع بهاریش ... دنبال آرامش می گشتم.... فرصت های گریزنده را چون قاصدکها به دست باد نشاندیم .... 23 سال و 11 ماه و 21 روزم شده و من هنوز نتونستم به دنیا چیزی یاد بدم ... مرداب خاموش با دریای طوفانی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 بهمن 1384 09:02
تولدت مبارک وبلاگ جدیدم