دیشب به خود گفتم : شعور یک گیاه ، در وسط زمستان ، از تابستان گذشته نمی آید ، از بهاری می آید که فرا میرسد . گیاه به روزهایی که رفته ، نمی اندیشد ، به روزهایی می اندیشد که می آید . اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد ، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه که می خواهیم ، دست یابیم ؟
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح .
و چنان بی تابم ، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است ، که مرا می خواند .
تو باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن ؛ باشی و زندگی کنی، باشی و زندگی کنی ... باشی و زندگی کنی ...
آری ، باشی و زندگی کنی ... که دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خود را تا سطح بلندترین قله عشقهای بلند ، پایین نخواهم آورد .
این چهارمین ساله که تولدم رو اینجا جشن میگیرم :)
مهدیس خانوم تولدت مبارک ، ایشالا امسال به هر چی میخوایی میرسی ، بدون غم ، بدون غصه :)
یه جا خوندم؛
" تنها وقتی از چشمه سکوت بنوشید می توانید براستی آواز بخوانید
و هنگامی که به قله کوه می رسید صعود را آغاز میکنید.
و هنگامل که زمین دست و پای شما را مصادره میکند و وام خود را باز می ستاند،شما به راستی دست افشانی و پایکوبی خواهید کرد. "
این حقیقت داره؟
راستی؟امروز آسمون خیلی قشنگ میباره،حتما ببینید !